مفاهیم عرفان
بنام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه بر نگذرد
بنام حضرت دوست که دلم دیوانه اوست
بنام یگانه دادار عالم هستی آن ذات لایزال الهی
آنکه عقل و خرد آفرید حجت را بر بندگان به اتمام آفرید
رهایشان کرد و عشق را آفرید
به دلیل علاقمندی دوستان سایت آموزشی خود را بنام
www.razostad.com را با اندک دانش من در طراحی سایت راه اندازی نمودم
وقصدم بر آن است که علیه نادانی به رقابت برخیزم.
با عرض سلام و ادب به پیشگاه همه خوانندگان عزیز بر همه مخلوقات عالم هستی و بر همه شما صاحبان اندیشه و خرد که در پی معرفت و موفقیت در امور زندگی مادی و معنوی قدم بر این وبلاگ گذاشتین ،و بنده را مورد لطف و عنایت خود قرار داده اید و یا با تمسخر به من درس ایستادگی و استقامت و دوباره اندیشیدن داده اید، در جستار های زیرین پاسخی بر پرسشها و دلنوشته ها و رموز الهام شده بر دلم از رمزهای موفقیت در همه امور زندگی نگاشته ام ٫ سخن را کوتاه میکنم و توضیحی در رابطه با تصاویر زیر میگذارم:
این تصاویر نه برای خود نمائیست و نه اینکه اصلا کار شاقی کردیم و در پی چنین افکاری باشیم فقط میخواهم بگویم عرفان و معرفت به داشتن چنین قدرت هایی نیست و گول چرب زبانیهای عده ایی که با نوشتن کتب و گذاردن چند عکس اینچنینی در پی خالی کردن جیب مردم هستند و در رابطه با علوم باطنی هیچ اطلاعاتی هم ندارند را نخورید. اگر عرفان به اینه منم بلدم.

گل
برای شما چه معنایی دارد ؟ من میتوانم بگم :
یعنی عطر زندگی!!
یعنی زیبایی!! یعنی طراوت !!
یعنی همسفر خار!!
یعنی عشق !!و هزار معنای دیگر دارد، در حالی که گل یعنی گل همین
. عرفان و عارف به کسی میگویند که در طلب شناخت و شناسائی میباشد همین!نه اینکه عرفان یعنی عشق !!وای یعنی از خود به خود بودن !!وای یعنی زندگی وای یعنی هدف وای ...
مرد حساب عرفان یعنی شناخت مخصوصا شناختی که منجر به موفقیت های شما در زندگی روز مره و اکنون شما شود .از زندگی گذشته خود درس بگیریم و تجربیاتش را پیش بگیریم آینده که نیامده را بواسطه گذشته پیش بینی و طرح ریزی کنیم!!!کی؟؟ اکنون. فقط در اکنون زندگی کنیم دنیای پس از مرگ را از ذهنت بریز بیرون ،مرگ اگر هست حق است و برای همه هست ،دنیای پس این دنیا چیزی جز ادامه این دنیا نیست ،هر چه بکاریم همان درو میکنیم درست زندگی کنیم آن دنیا ادامه این دنیاست همین . پس بشناسیم درست زندگی کردن را با شناخت هایمان و شناسایهایمان ،اشتباهات من را بازگو کنید تا در صدد تفکر و تامل بر آیم.
قسم به ذات اقدس الهی عارف کسی نیست که صاحب یال و کوپال باشد
بدنبال افرادی با قیافه های عجیب و غریب و گاها گوشه نشین هایی که از زندگی خود سودی نبردند نروید !! دو نکته سه نکته ایی را خوب گوش بگیر:
۱-نماز( یعنی راز و نیاز به زبانی که بفهمیش)بخوان
۲-درس بخوان ،درس!(مطالعه در هر زمینه که دوست داری)
۳-مهمتر از هر دو اینها گناه نکن!! مخصوصا در حق دیگران!!
*********************************************
نکته دوم این گفتار زرتشت را گوش بگیر:
۱و۲و۳- پندار نیک(سرچشمه نیکی ها)کردار نیک(خودت خرما بخور بعد از مزه خرما
به ما بگو). گفتار نیک (نشر آگاهی ها)
به راستی هنوز فکر میکنید یاد گرفتن گناه نکردن و نیکی کردن انقدر براتون مشکل هست که نیاز به این باشه که یک آدم با یال و کوپال و هر کسی مثل من بالا سرت باشه؟؟ اگر فکر میکنی هست بریم به ادامه مبحث تا خودکفایی!!

جواب سوالات دوستانی که همیشه از من میپرسند:
۱-خدا کیست،چیست؟(منم به اندازه تو میدانم)کجاست؟ چطور بگم؟
جزیره تنهایی من (روند شکل گیری تفکرات انسان های اولیه)

چشمانم را گشودم واژه ها مفهومی نداشت ابزار نوشتن وجود نداشت
کینه و نفرت و خود بزرگ بینی چیه؟ حتی غرور و دروغ مفهومی نداشت!!! از جایم برخواستم و در خلوت خود به دنبال کسی میگشتم که نامش امروز مادر است هیچ کسی نبود جز کوه ، جنگل و حیوانات و...... ولی هیچ کدام مادر من نبود
هر کودکی شکل مادرش بود پس مادر من کی بود؟ماه، ستاره ،خورشید فروزان و یا . . .. . .(خدایان انسان های اولیه)اما نه هیچ کدام اینها نمی توانستند مادرم باشند! من در پی اصل خویش و اصل هستی به هر موجودی مینگریستم ، کارش خورد و خوراک بود و خوابیدن من در خود ماندم که به تنهایی از همه این موجودات دگر باشعور تر و آگاه تر هستم من میاموزم خلاقیت و نوآوری دارم و خلق میکنم دارای قدرت ها و توانمندیهای بسیاریم .....با خود گفتم مادر من حتما باید شبیه به من باشه اونم خلق میکرد اما خیلی زیبا تر و قشنگ تر از من اون باید آگاهی مطلق باشه قدرت توانمندی و ۱۰۰۱ اسم برایش گذاردم و اگر من قصد رسیدن به او را دارم بایستی در پی فزونی آگاهیم باشم دانش و خردم! چون او آگاهی مطلقه پس راه رسیدن به او کسب آگاهی قدرت توانمندیست ....
در پی این جستوجوهایم چشمم به حوا افتاد ایستادم گویی قلبم آتش گرفت محو فرم اندام بدن او شدم و عشق در وجودم شعله ور شد پنداشتم او مادر من است خودم را به او رساندم و بیدرنگ گفتم تویی مادر من ؟....
بعد این ما دو همراه شدیم و فهمیدیم مادر ما خدای ما آن ذات لایزال چیزیست
در پس پرده هستی که دیدن او ممکن نبود ما را. اما جلوه های آفرینش او میسر !
خود را در زمین با شعور ترین قدرتمند ترین توانمند ترین و آگاه ترین موجود عالم هستی بدیدم یعنی نزدیک ترین به او پنداشتم که دگر چه هستم بلکه هر چه از خود بشناسم حقیقت او را شناختم ..... گویا من خود اویم...هر اثری هم که بینم
نشان اوست که در این باب دلنوشته ایی دارم :
الهی پرسشی دارم عاصی نشدی از من!! ؟؟؟ پس
بیا و بنشین با من که این بار مثل هر بار با خود قلمی آوردم از نقش خیال خود
خواهم که آسمان را نقاشی کشم چه قشنگ است آسمانی که نقش تو در آن باشد!!
الهی نرو ، نرو که خواهان آنم تو را نقش کشم بر روی هر آنچه که در هستی آفریدی
نقش تو در خیال من است مهر تو در قلب من است آوای تو در جسم و جان من است
الهی هستی را بزرگ آفریدی!!!بزرگ.
پرسشی دارم؟؟هستی را چگونه در دل من آفریدی!!!
این دل را چگونه آفریدی.....
اینجا عقل من از پاسخ میماند و دل هر موجود از عالم هستی چه سنگ چه کوه ٫دریا همه و همه را جایگاه جلوس خداوندی میپندارد.

بارها برای پاسخ به این سوال به اندیشه بنشستم نفهمیدم که آخر هیچ نفهمیدم آخر کدامین قطره آغوش اقیانوس را چشیده ؟ که من بچشم !! مگر قطره ایی غرق شده در اقیانوس میتواند به چنین پرسشی برسد تا اینکه بر صفحه ذهنم چنین ندا آمد !!! آیا تو دانی کدام لحظه از آغوش ما رها شدی!!!!!!!!!!!؟ گریستم و گریستم چاره نداشتم لبخندی زدم و نگریستم همه دم چشیدم.
***********************************************
من شدم و حوا عشق از اینجا شد هویدا!!
چه کشیدم از این عشق هم مرا به عرش برد هم به فرش گفتم بعد از این به همراهان ای همراه من عشق نشان تعالی نیست اگر عشق برای خداوند نشان تعالی بود خلق گاو و گوسفند برای خدا خالی از لطف نبود. که حیوان و جماد دائم شب و روز در ذکر اویند. اما من انسانم !!! صاحب عقل و خرد و دانشم تفاوتم در چیست؟
گفتم از امروز ای انسان دل را به من بده من در برابرش عقل را بتو خواهم داد آنگاه که عاقل شدی دل را بتو باز پس خواهم داد.
نتیجه حاصله: در زندگی روزمره گول شیادی و تبلیغات دروغین و پر زرق و برق را نخوریم که فردا دیگران ما را ملامت کنند!! مگر عقل نداشتی !!
پس به دل زیاده هم نباید اطمینان داشت ٫ بسیاری از اشعار شعرا تاثیر بر دلمان میگذارد و عقل و هوش را زما میرباید باید نهایت دقت به عمل آید.
آمده ام با شما همراهان خوبم خداحافظی کنم البته نه ! نه !! نه برای ندیدن بلکه برای آموختن !!آموختن اینکه بیاموزیم و بفهمیم که به نکاتی که آموختیم نقطه
پایانی دهیم. .......!! اگر برای هیچ کتابی نقطه پایانی نگذاشتی برای کتاب من اکنون نقطه ایی بگذار و به اندیشه بنشین .آیا تو را بس نیست این همه خواندن کتب متافیزیک روانشناسی موفق زیستن و درست زیستن؟ مگر بر توانایی های خودت پی نبردی؟پس کی و چه وقت قصد داری دست از خواندن برداری و اندکی پی نوشتن آیی!!!!؟دوست عزیز خواهرم برادرم دیگر پی استاد و علامه موفقیت بودن
بس است

تو دیگر کودک نیستی تو خود کتابی سرشار از علم و اندیشه ایی خداحافظ
اعضا.. من را قصد آن بود کتابی بنگارم بنام آخرین کتاب !!!چه بگویم که اول و
آخر تو بودی.بیا بنگریم بر آموخته های خویش ،و بکار بریم از آن در زندگی خویش.
نقطه پایان کتاب خویشتن را اکنون بگذار که فردا دیر است..
نتیجه: چرا عادت کردیم چند مرتبه به برخی از آقایان و مدعیان کلاسهای روانشناسی هیپنوتیزم و.... مبلغی بابت یادگیری فنون مختلف بهایی از وقت و ثروت خود دهیم، چرا؟؟مگر آن بار که دادی کفایتت نکرد!! گاهی وقتها برخی از شما را میبینم که پس از چند مرتبه شرکت تکراری در این کلاسها شاخه گلی تقدیم استاد میکنید و میگوئید من بسیار خوشحالم که برای بار مثلاسوم در این کلاسها شرکت میکنم!! آخر چرا؟ چرا ؟ اگر مال و اموال زیاده داری هستند کسانی که با شاخه گلی شاد شوند در آسایشگاهها و گوشه های خانه هاشان.
ای ره روی
علم معرفت!! گرچه معرفت
گوهر وجودیست جایگاه علم و دگر
اندیشه ها را کوچک نشمار که اگر برای کردگار بزرگ جایگاه فقط معرفت بود و فقط
عشق بود و عشق ورزیدن !! پس همانا او را
حیواناتی که خلق بود کفایت میکرد به راستی چه فرقیست بین آن انسانی که
پی نور و علم و دانش نیست و چون حیوانات در پی خورد و خواب و پوشش
خویشتن است؟ حقیقت آن است که ما همواره در پی کسب علم و دانش از این استاد به آن
استادیم ولی هرگز در صدد استفاده کاربردی از آموخته های استاد پیشین نیستیم
و شایع ترین دلیل آن این است که باور های ذهنی مان از خود!! هنوز همان
نظام باورهای کودکیمان است ما فکر میکنیم موفقیت فقط از آن اساتید معنوی که
در پی آموزش به ما هستند میباشد و بس!!آری ،درست اندیشیدیم ای کاش از
همان اوایل کودکی در دبستان هایمان آخر هفته بجای اساتید همان کودکان نو آموز
شروع به درس دادن خردسالان میکردند تا در باورشان بگنجد آنها نه تنها توان یادگیری بلکه توان
استفاده و استادی را در همان کودکی دارند!!گریه ام میگیرد از این همه توانایی بشر و این همه
بی مهری و نادانی نسبت به خویشتن!!
نتیجه: آدمیزاد از طفولیت در پی یادگیریست ،و توانایی آموختن نیز از جمله توانمندی های اوست، این گفتار را عمیقا باور کنید!!خودتان را عمیقا باور کنید!! و بدانید همه علوم گرانبهاست و این نیست که حتما باید دکتر بود یا مهندس بود یا طلبه بود و...هر کسی در شغل و مقام و منسب خودش با اندکی معرفت زیباست. زیبایی گل به رنگا رنگی آن است از نشانه های عارف موفقیت در تمام زمینه های زندگیش هست نه فقط فتح وجود خودش و ماندن در گل از دیدگاه خانواده و اقتصاد و..منتها معرفت برترین علوم هست و اینگونه نیست که کسی کار و زندگیش را برایش تعطیل کند و راهی هندوستان شود.
------------------------------------------------------------------------------------
--
هر انسانی صاحب اندیشه و استعدادیست متفاوت و یا متشابه و هر
کدام را سمت و سوئیست یکی پزشک میشود و یکی معمار خوش اندیشه،
اما بایستی بدانیم در هر لباس و سمتی که هستیم یک علم گوهره ایی هم
هست که جان را آرامش و روح را جلا دهد.که آن معرفت است .معرفت واژه بیگانه ایی گفتم؟
وقتی به زمان حالم مینگرم و میبینم یکی پزشک مشهور شهر میشود ولی
بویی از معرفت نبردست وقتی به شاه و وزیر و وزرا مینگرم
اگر همه اینان حتی من و تو خواننده خوبم!!کمی از علم معرفت داشتیم
از خیر و خوشی چه کم داشتیم؟دانایی و ثروت داشته باشیم ولی معرفت...
بیا برای معرفت خویش حدی بگذاریم ،نباشیم آنقدر سر به زیر که هر ره رویی
از راه برسید بنوازد پس گردنی از روی سربه زیری
معرفت آن است که تو در مسیر معنویت به راهی که روانی افتاده و شکسته
گر بدیدی مدد رسان باشی به شکلی و راه و روشی!!
کمک تو بنا باشد بر اندیشه تو بنگر افتاده را درد چه هست ولی از دردش و
دین و ایمانش مپرس ،طبیب معرفت باش اگر افتاده ،برای برخواستن از تو
دستی خواست ببین اگر توانی راه ایستادن خود را به او بیاموزی،بیاموز و
دستش را بگیر، به هر صورت ممکن .!!!
نتیجه: معرفت برترین علم هاست ،مبادا زمانی که دستت را برای کمک به دیگران پیش میبری منت بگذاری و کمکت بنا باشد بر اساس ثروت و دین و ....برای انسانیت قدم بردار.

خواستم بگم ما عموما در زندگی از یه چیزی هراس داریم ! چرا؟ چون می ترسیم که خون بیاد میترسیم که درد بیاد نمی گیم وقتی یکی موفق به انجام کاری شد، منم که دارای مغز و اعصابی شبیه به اون هستم، من هم میتوانم در راستای علاقه مندیهای خودم موفق به انجام کاری شوم !این چیزی که نمیزاره پروانه وجودیمونو رویت کنیم فکرترس از اونه نه خودش خودش مثلا چه کار میخاد بکنه ؟ نهایتش اینه که بمیریم !یعنی میمیریم؟ اینکه تو سیخ به سر و صورت خودت بزنی یه کار کودکانه هست تلاش کن به زانو در آوردن آن فکری که مانع پیشرفت تو در مراحل انسان گونه زیستن است . **********************************************************
همراهان سبزم شما میتوانی ده سال شاگردیم را بکنید تا فنون یوگا را خوب بیاموزی و هم اکنون میتوانی یک دوره سه ماهه از من مربی گری یوگا بگیری بقولی توانایی استادی این علم را بگیری !! کدام را میپسندی؟ استادی یا شاگردی؟ هیچ با خود اندیشیده ایی که در حال استادی بر استادیت افزوده و در شاگردی بر شاگردیت؟ مگر آن روز.....کدام روز؟ کدام شب؟ منظورم از شب و روز تحول است روزی که انقلاب فکری در تو ایجاد شود و تو به روشنی و شفافیت ذهنی برسی بفهمی که انا انزلناه فی لیل چه شبیست؟آیا به راستی آن شب برتر از 1000شب است؟ شب قدر تو کی و چه وقت است؟آیا همه در یک وقت به شب قدر میرسند؟ بی شک شبیست که تو به این فهم و آگاهی برسی که تو خدایی هستی کوچک در برابر خدای بزرگ در این هستی و خودت را دریابی پس دریاب..!! بی شک شبیست که تو به روشنی و شفافیت و روشنی دل برسی و بفهمی چشم بصیرت ما بین دو پیشانی نیست و در اندیشه و روان ما نهفته است.. بیا این راز بزرگ را مخفی نگه نداریم و بدان عمل کنیم این راز بزرگ چیزی نیست جز این که از این پس خود را در غالب استاد ببینیم... بارها بر صفحه دیوارها <تبلیغات آموزش زبان دوره راهنمایی در منزل شما> را دیدم! میدانم اکثر شما حداقل مدرک سوم راهنمایی دارید. سوال؟ آیا میتوانید با چند مرتبه مطالعه دوباره این کتاب آموزش خصوصی بدهید؟ آیا برای آموزش حتما باید مدرک دکترای زبان داشته باشی؟ عزیزم دوباره این راز با تو میگویم توانمندیهای خودت را باور کن تو استادی !!استاد.. این را استادم خیانت نکرد و به من آموخت. *************************************************************
انتظار: نمیدانم تا به حال در انتظار تاکسی ایستاده ایید؟یا که منتظر یک رویداد شده ایید؟بارها آمده ام و خواستم بدانم دقیقا لحظه قبل از اینکه به هوشیاریم را از دست میدهم و به من در آن شب و ساعت که به انتظار ماندم تا ببینم برای خواب چه سیکلی طی میشود به مرحله خواب نرسیدم و یا اینکه روند خواب برایم به منزله جام زهری شد!! متوجه این حقیقت شدم که اگر من منتظر عملی باشم آن عمل یا رخ نمی دهد یا با فاصله طولانی و سیکل ناخوشایندی رخ میدهد ، یاد بگیریم کسی را منتظر خود نگه نداریم پدر و مادر ها را تا نیمه های شب منتظر نگه نداریم .!! با یک نگاه به گذشته خودمان میبینیم برای قوی تر ساختن ارتباط با خدا به راز و نیاز میپردازیم اما اما اما منتظر دریافت پاداش از طرف او هستیم و این انتظار موجب آن میشود که ما به آن چیزی که در رویایمان میپروراندیم برچسب بطلان بچسبانیم در گذشته نیز افرادی به راز و نیاز میپرداختند تا به راز هستی برسند تا به سیر کمالات و معرفت برسند تا از خود معجزاتی بروز دهند به حقیت بگویم این عرفا به هیچ چیزی نرسیدند و اگر هم رسیده باشند ره یک شبه را صد ساله گذر کردند.در برابر انتظار نکته دیگری نیز هست ... تصویری بعد از خروج سیخ بدون خون ریزی گیر دادن!! تلاش و کوشش به جهت موفقیت اما درگیر شدن و گیر دادن به یک جزئ از مسیر هدف گذاری شده ،شما برای امتحان زبان و یا هر تستی آماده شده اید واز ده سوال یا تستی که در مقابلتان قرار داده شد شروع به پاسخ گویی میکنید شاید بارها برایتان اتفاق افتاده باشد وقتی در مساله چهارم گیر میکنید و احساس میکند جواب سوال نک زبانتان است اما نمیتوانید آن را بخاطر بیاورید و شما گیر به این سوال داده اید و به مغزتان فشار میاورید که پاسخ را بیاد آورید غافل از اینکه فرصت حل مسائل دیگر را نیز از دست داده ائید اما اما در پس این گیر دادن یک نکته دیگری نیز هست!! **************************************************** رهایی:
در دامان رهائیست که شما موفق به کسب آرامش و رسیدن به نتیجه مطلوب از کرده خود هستید. اکنون جواب سوال چهارم به ذهنتان نمیاد اما با رهائیی این سوال و حل مسائل سوالات بعدی ناگهان در دامان رهائیی حین حل مسائل دیگر متوجه میشوید جواب سوال چهارم به ذهن شما خطور کرده است.و شما با موفقیت از این تست بیرون میروید.و آیا بیاد میاورید در دوره تحصیلات هر وقتی از پای امتحان بیرون میامدین پاسخ سوالاتی که فراموش کرده بودین به ذهن شما میرسید؟ و خود را سرزنش میکردید چرا حالا؟؟آری دوستان این انتظار و گیر دادن موجب استرس و رهایی و تلاش از عوامل موفقیت در همه امورات زندگی تحصیلی ریلکسیشن راز و نیاز و....است نه تنها شما در زمان خودهیپنوتیزمی بایستی این مسائل را رعایت کنید بلکه متوجه آن در همه احوال زندگی باشید که مبادا خود را درگیر بی اطلاعی از این مسائل کنید بسیاری از اوغات افراد با صرف مطالعه یک موضوع در صدد حل ناخودآگاه مشکلات خویش بر میایندکه امیدوارم دانسته ها و شناسایی هایم برای شما نیز کاربرد داشته باشد. خواب شبانه میروم چه اتفاقی بر روی سیستم فکری عصبی من رخ میدهد. 



از این پس اگر مطلبی بوده باشد در وبلاگ www.bavarman.blogfa.com خواهم نوشت امید که به زودی فایل صوتی و یا بصورت کتابی در دسترس همگان قرار گیرد.
¤ نوشته شده در ساعت ٦:۱٤ ب.ظ توسط رامين عابدی
۱۳۸٦/۸/۸
تيتراژ دوم عرفان را از اين بانو مياموزيد
بنام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه بر نگذرد
بنام حضرت دوست که دلم دیوانه اوست
بنام یگانه دادار عالم هستی آن ذات لایزال الهی
آنکه عقل و خرد آفرید حجت را بر بندگان به اتمام آفرید
رهایشان کرد و عشق را آفرید
دوستان عذر میخواهم هیچ وقت مطلب به این بلندی نگذاشتم که وقت زیادی از شما گرفته شود اما این را نتوانستم بشکونم و کوتاه کنم همینطور که هست سود ببرید.
*************************************************
روی سخنم با همراهانی هست که مدعی سختی و عذاب در زندگی خویش هستند 
ای دوستانی که میگوئید:هر چه سختی و بدبختی تو زندگیست مال منه!!!!کجائید که ببینید و بفهمید عشق میتونه سختی رو به تلی از خاکستر تبدیل کنه!!!!؟کجائید؟کجا؟
این را بدانید اگر در زندگیتان، تحصیلتان و کارتان اگر احساس سختی و مشقت دارین شایع ترین
علتش اینه که با عشق و مهر و محبت بیگانه ائید.....بیگانه!! خودتان هم نمی دانید بدنبال چی
هستین چه در زمینه تحصیل چه عرفان چه هر چیزی که فکر کنید به خواسته هایتان نیروی عشق و مهر و محبت بیافزائید.
برای رفع این مشکل من دقیقا نمیدانم چه باید کرد ولی!!میشه در خود کنکاشی کرد و در پی کاری همسری و استادی برای فهم گفته هایش باشید که دوستش بدارید!!!اگر به دیده کینه و نفرت بر گفته هایم نگاه کنید هیچ نخواهید فهمید ولی اگر چون برادری بنگرید که دوستش دارید به عنوان یک مخلوق کردگار نه تنها متوجه منظورم خواهید شد بلکه بسیار ناگفته ها از دلم به دلتان خواهد رسید.....
نتیجه: زمحبت خارها گل.... 
وقتى پاى عشق به میان مى آید، وقتى بنا بر این گذاشته مى شود كه خوبى را با خوبى جواب داد، وقتى قرار مى شود كه وفادارى حرف اول را بزند، آن وقت است كه بناى زندگى براساس همان پیمانى كه سر سفره عقد گذاشته مى شود، پایه گذارى مى شود. آن وقت است كه عشق هاى پاك روزهاى اول آشنایى و وفادارى از یاد نمى رود و براى همیشه در آسمان زندگى مى درخشد. آن وقت است كه سربالایى هاى زندگى سخت و طاقت فرسا به نظر نمى آید.
آمنه شیخ زنى است روستایى كه سالهاست با عشق و امید به آینده و توكل به خدا نشسته و ذره و ذره عشق نثار مردى كرده است كه روزى به عنوان همسر پاى در خانه اش گذاشته است.محبت را با محبت و خوبى را با خوبى چه زیبا پاسخ داده است. آمنه ۳۲ ساله است خودش مى گوید: من و موسى هرچند فامیل بودیم ولى زیاد همدیگر را نمى دیدیم. پدر و مادر موسى از هم طلاق گرفته بودند و موسى از پنج سالگى در خانه اى بزرگ مى شد كه نامادرى اش به او سخت مى گرفت، موسى در سایه این سخت گیرى ها خودش را با شرایط وفق مى داد و در كار كشاورزى و دامدارى و نگهدارى چند خواهر و برادر كمك مى كرد به همین خاطر از كودكى آنقدر گرفتار بود كه كمتر دیده مى شد. یادم هست وقتى ۱۴ ساله شد، روستا را ترك كرد و به تهران آمد تا در تهران كار كند.آمنه به یاد عشق مى افتد و روزى كه به موسى علاقه مند شده بود. اشك در چشمانش حلقه مى بندد.
- یادم هست كه موسى بعد از چند سال هر وقت به مرخصى مى آمد به خانه ما مى آمد و با اصرار از پدرم مرا مى خواست. پدرم مخالف بود. مى گفت او خیلى كم سن و سال است و نمى تواند از عهده مسؤولیت زندگى بربیاید من تا قبل از خواستگارى موسى به او فكر نكرده بودم ولى بعد از آن براى اولین بار عاشق شدم اما به علت احترام و حیایى كه آن روزها در دختران بود، سكوت كرده بودم. دلم براى موسى تنگ مى شد. او به داشتن اخلاق و رفتار خوب در میان همه زبانزد بود. با اینكه سختى زیاد كشیده بود ولى در سایه این سختى ها خوب پرورش پیدا كرده بود.
برق در چشمان آمنه مى درخشد یك روز با خواهرم در مورد محبت موسى حرف زدم. همان شد. خواهرم اصرار كرد و مادرم هم از پدرم خواست به موسى جواب مثبت بدهیم. من و موسى ازدواج كردیم و یك سال و نیم بعد من با او به اسلامشهر آمدم. موسى در یك خشكشویى كار مى كرد.موسى خیلى با من مهربان بود. از محل كارش كه به خانه مى آمد مرا با خودش بیرون مى برد به خاطر اینكه از خانواده ام دور بودم و دلم تنگ مى شد به من توجه زیادى مى كرد. مى گفت هرچه دوست دارى براى خودت تهیه كن برایم هدیه مى خرید، تمام تلاش موسى این بود كه من احساس خوشبختى كنم. موسى به من عشق كردن و محبت ورزیدن را در آن سالها یاد داد. وقتى فرزند اولمان كه دختر بود به دنیا آمد او مثل یك مادر به من توجه كرد. مادرم از من دور بود ولى با وجود موسى من احساس مى كردم مادرم در كنارم است و هیچ مشكلى ندارم.
خوشبختى من با تولد فرزند دوم ما بیشتر شد. شوهرم كارش را عوض كرد و در یك شركت سرایدار شد این باعث شد كه من و او وقت بیشترى در كنار هم داشته باشیم. همان موقع با پس اندازى كه كرده بودیم خانه نیمه سازى خرید كه تنها زیرزمین آن ساخته شده بود، هرچند این زمین در جاى دورافتاده اى در اطراف كرج بود ولى ما راضى بودیم.
زن به دو سال قبل برمى گردد به یاد روزى كه براى رفتن به عروسى از خانه بیرون رفته بودند ولى...
شهریور سال ۸۲ و روز نیمه شعبان بود. براى عروسى یكى از بستگان باید به قزوین مى رفتیم. با موسى و بچه ها سوار موتورسیكلت شدیم. هوا كم كم داشت تاریك مى شد. بعد از پمپ بنزین در اتوبان در یك لحظه مینى بوس به طرف ما منحرف شد، نمى دانم چه شد كه كنترل موتور از دست موسى خارج شد و ما با سرعت به طرف حاشیه منحرف شدیم. موسى براى اینكه اتفاقى براى ما نیفتد موتور را رها نكرد من و بچه ها روى زمین پرت شدیم و او محكم به گاردریل برخورد كرد. با اینكه زخمى شده بودم به طرف شوهرم دویدم. او با صورت روى زمین افتاده و خون اطرافش را گرفته بود. از زانویش خون فوران مى كرد. با چادرم زانویش را بستم. سرش را بلند كردم، نمى دانید چه حالى شدم. نیمى از صورت موسى نابود شده بود. موسى دیگر بینى نداشت. یعنى او همان شوهر من بود؟ موسى بى هوش بود و من در حال بى هوشى. نمى توانستم باور كنم. یك دفعه متوجه دخترم شدم. جلو رفتم و نگذاشتم كه صورت پدرش را ببیند. روسرى از سر او برداشتم و روى صورت موسى انداختم. مردم جمع شده بودند همه فكر مى كردند موسى در حال مرگ است. پلیس آمد و گفت باید صبر كنى تا آمبولانس بیاید. گریه مى كردم. چادر عروسى را روى زمین پهن كردم با كمك چند نفر موسى را درون آن گذاشتیم به مأمور پلیس گفتم: نگذار بچه هایم یتیم شوند. موسى را در ماشین پلیس گذاشتیم و به طرف بیمارستان شهید رجایى قزوین راه افتادیم. پزشكان او را در آن حال كه دیدند گفتند زنده نمى ماند ولى با این حال او را به اتاق عمل بردند راهى براى تنفس موسى وجود نداشت. بعد از چند ساعت جراحى زیر حنجره او را شكافتند و چشمش را تخلیه كردند. موسى دیگر صورت نداشت. به من گفتند باید پاى او را هم قطع كنیم. دست به آسمان بردم. با خدا حرف زدم.

(تنفس از راه گلو)
خدایا من به عشق این مرد از روستا به تهران آمدم در این شهر غریب مرا و دو بچه ام را تنها نكن. خدایا آرزو دارم با موسى در حالى كه روى پاى خودش ایستاده به خانه برگردم. اگر موسى زنده نماند به خانه برنمى گردم. خدایا به من مهلت بده تا بتوانم خوبى هایش را جبران كنم.
موسى بى هوش بود. پزشكى كه بى تابى ام را دید گفت: او زنده نمى ماند. اگر هم بماند دیگر صورت ندارد. او را مى خواهى چكار؟
روز بعد شوهرم را مرخص كردند در حالى كه حتى زخم هاى صورت را نشسته بودند تا سنگریزه ها از آن بیرون برود. موسى را به تهران آوردیم هیچ بیمارستانى او را پذیرش نمى كرد، مى گفتند فایده ندارد، مى گفتند باید ۳۰ میلیون تومان به حساب بیمارستان بریزى.
بالاخره با وساطت یك پزشك موسى در بیمارستانى بسترى شد. یك متخصص بعد از معاینه موسى گفت باید فوراً یك جراحى روى سر شوهرت بشود. شوهرم را جراحى كردند.
تا ۲۰ روز موسى در كما بود. در تمام آن روزها كنارش بودم. آن روز شروع به حرف زدن با او كردم. شعرى را كه دوست داشت، برایش خواندم. از عشق و تنهایى ام برایش گفتم. به او گفتم مى دانم به خاطر اینكه بلایى سر من و بچه ها نیاید خودش را فداكرده است. در یك لحظه احساس كردم انگشت دستش حركت كرد. دستش را در دستانم گرفتم. صدایش زدم و موسى آرام چشم باز كرد. گفتم موسى من را مى شناسى؟ سرش را تكان داد. اشك هایم مى ریخت و من به خاطر اینكه خدا نور امید را به قلب من تابانده بود، سپاسگزار بودم. تهران را نمى شناختم. به سختى به چند داروخانه مى رفتم و براى شوهرم دارو مى خریدم. موسى نمى توانست صحبت كند چون در فك بالا و بینى اش به شدت آسیب وارد شده بود. من و موسى به زبان اشاره با هم حرف مى زدیم. همان موقع در پاى او پلاتین گذاشتند. روز و شب از كنار موسى تكان نمى خوردم. پایین تخت موسى پتویى را كه پرستاران داده بودند مى انداختم. براى اینكه اگر موسى در نیمه شب درد داشت بتوانم متوجه شوم و پرستار را صدا كنم. نخى به دست او بسته بودم و سر دیگر نخ را به دست خودم بسته بودم تا با حركت دستش متوجه شوم همه پزشكان مى آمدند تا من و موسى را ببینند. یكبار یكى از آنها گفت: ما با این شغل و درآمد و موقعیت هیچوقت این قدر مورد توجه نبوده ایم. خوشا به حال شوهرت كه اینقدر دوستش دارى.گفتم: آقاى دكتر شاید شما هیچوقت مثل موسى خوب نبوده اید. دوماه از زمان تصادف گذشته بود. موسى نه فك بالا داشت نه بینى و نه كام. هوا مستقیم وارد دهانش مى شد. زبانش خشك شده بود و ترك هاى عمیق و دردناكى داشت و نمى توانست حرف بزند. براى اینكه موسى متوجه نشود كه چه اتفاقى براى صورتش افتاده است شب ها پرده اتاق را مى كشیدم مبادا كه عكس خودش را در شیشه ببیند. یك روز با اصرار گفت: آمنه یك آینه به من بده.
در یك لحظه ماندم چه كنم. به او گفتم: قبل از اینكه آینه بدهم باید به حرفهاى من مثل قبل گوش كنى و آنها را باور كنى. به موسى گفتم از دیدن چهره ات نباید ناراحت شوى و امیدت را ازدست بدهى. مهم این است كه براى من هیچ چیز عوض نشده است.
(چهره موسی شیخ قبل و بعد از سانحه تصادف)
موسى آینه را گرفت. چند دقیقه شوكه شد و بعد شروع به گریه كرد. روى صورتش دست مى كشید. نمى توانست حرف بزند. فقط با زبان اشك با من حرف مى زد.
به او گفتم: به صورتت فكر نكن به بچه ها فكر كن و به زندگى مان كه باید ادامه اش بدهیم. به او گفتم: از روزى كه تو به خانه نرفته اى من هم نرفته ام. به او گفتم: مثل تو چند ماهى است كه بچه هایم را ندیده ام. به او گفتم: نذر كرده ام با تو به خانه برگردم. به او گفتم: نمى خواهم و نمى توانم اشك هایت را ببینم.
یكى از پزشكان براى بینى او پیوندى زد آنها مى خواستند از این طریق هوا داخل دهان موسى نرود و بتواند حرف بزند. دعا مى كردم پیوند بگیرد. بالاخره موسى حرف زد و توانست چیزى بخورد. خوشحال بودم كه او دیگر احساس ضعف و گرسنگى نمى كند.
۵ ماه و نیم طول كشید تا موسى توانست غذا بخورد، حرف بزند، راه برود و به زندگى برگردد. بعد از تخفیف زیاد هزینه بیمارستان را ۸ میلیون اعلام كردند. به هر سختى بود قرض كردیم و به خانه برگشتیم. موسى دیگر نمى توانست كار كند. بچه ها از موسى فرار مى كردند. قرض بود و سختى و خرج بچه ها. موسى در زیرزمین مشكل تنفسى داشت و حالت خفگى پیدا مى كرد. ۴۰ كیلو وزنش را از دست داده بود. یك سال و نیم گذشت و موسى دیگر نمى توانست به این وضعیت ادامه دهد. مردى حاضر شده بود ماهى ۲۰ هزارتومان به ما كمك كند دوباره قرض كردم و طبقه بالا را به سختى ساختم. موسى باید زندگى مى كرد. روحیه اش بهتر شد. ولى هنوز هم گاهى دردپا آزارش مى دهد. نیمه شب پایش را ورزش مى دهم. گاهى گریه مى كند. سنگ صبورش مى شوم. مى دانم او آرزو دارد مثل همه عطسه كند، بو كند و نفس بكشد، مى دانم چه زجرى مى كشد كه ترشحات بینى در مجراى تنفسى و دهانش وارد مى شود، مى دانم موسى جز خدا و من و بچه هایش هیچكس را ندارد. مى دانم...
زن ساكت مى شود. دو مروارید بزرگ اشك مى خواهند روى چهره اش بغلتند. زن از روزى كه با موسى به خانه برگشته سر زمین هاى كشاورزى مردم كارگرى كرده است. زن با تمام این مشكلات از سال قبل براى اینكه مرد زندگى اش باور كند. زندگى براى آمنه دركنار او گرم ولذت بخش است باردیگر باردار شده است. آنها با ماهى ۸۰ هزارتومان كه از بیمه مى گیرند زندگى مى كنند. موسى ۲ سال است حتى حاضر نشده تا در خانه برود. او در اتاق تنها مانده است.عكس ها را گرفتم مى خواهم برویم كه موسى مى گوید:
- این زن، زن بزرگى است. شرمنده اش هستم. اى كاش مى شد چهره اى داشته باشم تا مردم را وحشت زده نكند و من مثل قبل از خانه بیرون مى رفتم و براى راحتى این زن بزرگ لقمه نانى سر سفره مى آوردم.
وضع مالی این خانواده (سه بچه) بسیار اسفبار و فقیرانه بود اگر کسی خواست کمک مالی بکند از طریق پست الکترونیکی (ایمیل hidarrezaei@yahoo.com) ارتباط برقرار کند تا شماره حساب این خانم (آمنه شیخ) ارائه شود.
http://heidariam.blogfa.com/post-323.aspx
*******************************************************
http://heidariam.blogfa.com/post-328.aspx
آمنه شیخ بانک ملت شعبه محمد شهر کرج کد ۸۸۰۹۶ شماره حساب ۳/۳۰۲۷۹۷
موسی شیخ : ۶۸۸۳۴۸۶-۰۲۶۱
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٥ ق.ظ توسط رامين عابدی
۱۳۸٦/۸/۸
هيپنوتیزم را بیاموزید چون....
هیپنوتیزم روشی ساده و در عین حال بسیار مفید و موثر برای متمرکز
کردن ذهن و فکر است که می توان با استفاده از آن به تفکرات خود مسیر
صحیح و مثبت و سازنده داد و در نتیجه به دیدگاهی جدید و تازه دست یافت ،شما فقط با درک صحیح قوانین تلقین و عمل به آن میتوانید یک لایه از لایه های ذهنی را بشکنید و خود را از برخی ناهنجاریها نجات دهید.تلقین و تصور قدرت خلق عجایب را دارد!!! قدرت شفای بیماران و کمک به دیگران بخوانیم و بدانیم بهتر است سخن کوتاه کنم.
*******************************************
با ذکر مثال هایی میخواهیم پی ببریم که تلقین و تصور چیستند،و چه قدرتی دارند؟
اکثرا تصور میکنند که تلقین فقط حرف است!!
ولی اکنون در پی تحقیقات به عمل آمده مشخص گردیدتلقین موجب فعل و انفعالات شیمیایی در غده صنوبری، (غده ایی به اندازه و شکل نخود )میشود .این غده به طریق شگفت آور انواع مختلفی هورمون تولید میکند که از طریق خون این هورمونها موجب تحریک در اعضا بدن میشود ،عوامل خارجی نیز موجب تعغییراتی در بدن میشود مثل گرما سرما رطوبت خشکی بکار رفتن نیروی اعضلانی جراحی و...و قویترین تحریکات نیز تحریکات روانی میباشد که موجب تعغییرات در غده صنوبری میشود که به مراتب قوی تر از سایر فشار آورندگان میباشد. پس عواملی چون اظطراب، افسردگی ترس و غیره موجب تحریک در این غده و متعاقب آن حالات فیزیکی در چهره و روان ماست!
احساسات ناشی از ناامیدی شکست بیکاری نیز موجب فشار در این غده و به وجود آمدن عواقبی چون تنگی نفس تهوه ضعف و التهاب .....خواهد شد ( قابل توجه دوستان نگران).حتما اشخاصی رو دیدید که از زندگی خود ناراضی هستند خیلی زود از کوره در میروند پرخاشگر میشوند لجاجت میکنند همیشه تقلا میکنند شخصی رو تعغییر دهندچنین اشخاصی به سرعت دچار بیماریهای مختلفی میشوند و....اما در خلاف این جهت شادی و خوشحالی موجب سرزندگی میشود ما همیشه سعی در شناخت احساسات و ضعف هستیم ( عرفان ، عرفان ، عرفان) ولی لازم است از این پس بدنبال احساسات نیک باشیم.
تلقین و تصور دارای 4 اصل اساسی هست که دانستن آن از نماز شب واجب تر است!!!!!!!!
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫
************************************************************
تلقین و تصور دارای 4 اصل اساسی هست که دانستن آن از نماز شب واجب تر است!!!!!!!!
٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬
تلقین و تصور دارای 4 اصل اساسی هست که دانستن آن از نماز شب واجب تر است!!!!!!!!
تلقین و تصور و نمونه هایی از آن
۱-تلقین مثبت و مستقیم به خود!!!(وای خدای من چقدر شادم امروز)
2-تلقین مثبت و مستقیم به دیگران!!!(علی خوشتیپ شدی امروز!!!)
3-تلقین مثبت و غیر مستقیم به خود!!!(من اکنون در برابر آینه هستم و شیک ترین لباسم را پوشیدم به خودم نا آگاهانه فخر میکنم و میبالم)
4-تلقین مثبت و غیر مستقیم به دیگران!!!!(فرض کسی در حال سخنوریست، سایر شنوندگان و حتی شما خوانندگان با تشویق هاشون و اینکه آقا شما این نکته رو زیبا بیان کردین !!!باعث اعتماد بنفس و روحیه بخشی به من میشوید)
ای مدرسین فردا این را بدانید که هر یک از 4 نمونه بالا که بیان شد دارای یک متضادی هم هم هست و آن بیان منفی آن است!!
1-تلقین منفی و مستقیم به خود!!!(چقدر بی استعداد هستم)
2-تلقین منفی و مستقیم به دیگران!!!(تو هیچی نمیشی
3-تلقین منفی و غیر مستقیم به خود!!!(من هیچی نمیشم)
4-تلقین منفی و غیر مستقیم به دیگران!!!!(معلم و دانش آموز
******************************************************
تلقین و تصور تلقین و تصور تلقین و تصور تلقین و تصور
تلقین و تصورتلقین و تصورتلقین و تصور
تلقین و تصور
تلقین و تصور تلقین و تصور
تلقین و تصور تلقین و تصور تلقین و تصور تلقین و تصور
بچه ها تلقین و تصور نقش بسیار بسیار بنیادین را در زندگی روز مره و هیپنوتیزم ایفا میکنه تصور کنید به عنوان خبرنگار برای مصاحبه با بزرگان تاریخ قدم برداشتین!!!!
جناب استاد الهی قمشه ایی!!عامل موفقیت شما در زندگی چه بود؟؟
جناب استاد خوشنویسی ایران!!عامل موفقیت در زندگی شما چه بود؟؟؟
جناب آقای حسین رضازاده !! شما چطور؟؟؟
چه شد که دکتر شدی؟؟خلبان شدی؟؟
ای اساتید فن شما چطور؟؟؟؟
گفته های من را انکار میکنید؟؟
همه به شما خواهند گفت عامل موفقیت من آن پدر فهیمی که روزی در عمق چشمانم نگاه کرد و گفت تو میتونی از عهده این کار بر بیایی!!!!!!!!!!
عامل موفقیت من دایی من ،مادر من ،فلان دوستم بود که با کلامش چنان در من معجزه کرد!!!!
و یا عامل تصورات مثبت!!!!!!!!!
من مورچه را دیدم که با برداشتن دانه بزرگتر از خود و 70 بار شکست باز هم سرسختانه حرکت میکرد تا دانه را به منزل برساند!!!!
دوستان من و ای مدرسین فردا بر شما واجب است که این اسرار الهی ا در سینه حبس نکنید و به تحقیق بنشینید !!!!
باور کنید همه کتاب های روانشناسی هیچی نیستند جز اینکه به همین 8 نمونه تلقین دسترسی پیدا کردند و مثالهایی از این باب میزنند!!!پس خوب چرا خودتان نمیزنید؟
دوست دارم دوستان من و مدرسین فردا از این پس داستانهایی را چه مثبت و چه منفی برای تفهیم بیشتر ذکر کنند!!!!=D>
********************************************************
دوستی برای بار اول سوار دو چرخه شد منطقه وسیعی برای یادگیری سواری انتخاب کرد و در این منطقه یک گودالی وجود داشت !!!او میترسید که در گودال بیفتد(تصور غیر مستقیم منفی)بلافاصله پس از سوار شدن دستانش انقدر لرزید تا به داخل گودال بیافتد.
برای اینکه بدانیم تلقین اثر میکند یا خیر پس از انتهای هر تمرین چند مرتبه به
خودتان القا کنید من راس ساعت فلان (یک ساعت قبل از ساعتی که بیدار میشوید)ناخود آگاه بیدار میشوم .....این تلقین را چند مرتبه انجام دهید و هر روز کل ریلکسیشن و خودهیپنوتیزم را تکرار کنید اگر پاسخ داد که نوبت به برداشتن سنگهای بزرگ تر از طرف شما میشه یعنی حالا ذهن شما و نیروی باطن شما قبول کرده که قدرت تلقین و تصور کارسازه و به ترتیب کارهای بزرگ تر از باطن و ناخودآگاه خود میخواهید...
تمرینات عملی شروع شد ابزار مورد نیاز کمی وقت آزاد و کمی میل و آرامش از
موارد مورد رعایت همان نکاتیست که در بالای این سطور آمده است. مثل ،عدم انتظار ،رهایی همه چیز حتی هیپنوتیزم،گیر ندادن به هر چیز از جمله خارش و غیره این نکات نه تنها در زمان هیپنوتیزم بلکه در زندگی روزمره شما باید رعایت بشه و استفاده صحیح از تلقیناتی که آموخته شد.
حال نشسته و یا خوابیده تمرین و ریلاکسیشن را با هم شروع می کنیم ولی بطور دراز کش بهتر است و توصیه شده , وقتی نشستید و یا دراز کشیدید دست ها را می توانید بر روی بدن یا پهلو زارید و بهتر است کنار پهلو باشد و کف دست رو به بالا و بطور خلاصه بدن شما در وضعیتی باشد که فشاری بر اعضای بدن وارد نشود و در ظمن اگر هنگام تمرین یک نوع خارش یا قلقلک در بدن حس کردید مهم نیست این طبیعی است چون ذهن به اینکار هماهنگ نیست و بهترین کار بیتوجهی به آن است و زود برطرف می شود , خوب حالا چشمانتان را ببندید و چند نفس عمیق بکشید سعی کنید دم و بازدم کمی آهسته باشد و تعداد آن حداقل بالای بیست مرتبه باشد و بعد از تنفس پای راستتان را چند لحظه از روی زمین بلند کرده البته زیاد بلند هم نه فقط به اندازه ای که به پاها فشار وارد شود و در هین بالا نگهداشتن پا عضولات آن را بیکباره منقبض کنید و چند ثانیه این وضعیت را حفظ کنید و بعد به آرامی پا را بر روی زمین بگزارید و بعد با پای چپ هم همین کار را انچام دهید درست مثل پای راست و وقتیکه پای چپ هم منقبض و پایین گذاشته شد بعد نوبت دست ها است با آنها هم همین عمل بالا آوردن و منقبض کردن و بعد پایین آوردن را انجام دهید و حال نوبت سر می رسد آن را بالا آورده و در ظمن سر احتیاجی به منقبض شدن ندارد و بعد از چند ثانیه بر روی زمین بگذارید و لازم نیست سر را راست نگهدارید و اجازه دهید هر طرفی مثلا چپ یا راست برود تا بهترین وضعیت را بگیرد و حال از پایین بدن بدینگونه با القا بدن را ریلاکس میکنیم , حالا به عضولات پای راست نگاه کنید یعنی تصور کنید که آن را می بینید که پای شما کاملا کرخت و سنگین شده و فکر کنید چقدر بیهس شده سعی کنید در طول تمرین حرکتی نکنید و اگر کمی نا آگاه حرکت کردین ادامه بدین , حالا این جملات را در ذهنتان تکرار کنید ( پای من هر لحظه که می گذره سنگینو سنگین تر از قبل میشه هر لحظه کرختو کرختتر از قبل میشه همیشه این سنگینی بیشترو بیشتر از قبل می شه ) در این لحظات که اینها را چند بار در ذهن تکرار می کنید و نوک پا و ساق پا و ران پا توجه کنید و با هر بار تکرار آنها را زیر نظر بگیرید که چقدر سیگینو کرخت میشن لازم نیست به اونها فشار بیارید فقط تصور کنید و پنج و شش بار تلقین بس است و بعد سراق پای بعدی برین و با آن هم مثل پال راست عمل کنید و سنگینی و کرختی را هم به اونها تلقین کنید و فشاری به اونها نیارید و فقط تصور کنید آنها کرختو سنگین شده اند , حالا به عضولات شکم و پشت خود دقت کنید و اونها رو هم با ارائه تلقین زیر شل و ریلاکس کنید ( عضلات شکم من شل و شل تر از قبل میشن و هر انقباض کمی که مانده برطرف میشن و سنگینو کرختر از قبل میشن , عضلات پشت هم همینطور کرختو کرخت تر از قبل میشن و سنگینو سنگینتر از قبل ) حتی سعی کنید با احشاه داخل شکم هم این کرختی و سنگینی را تلقین کنید تا اونها هم ریلاکس بشن , یک نکته سعی کنید به اندام تناسلی یا تولید مثل خود توجه نکنید , چون اگر توجه کنید فقط انرژی منفی به آن می دهید و برخلاف از این کرختی که کل این ناحیه دارد خارج می شود و این خیلی مهم است و خیلی از اساتید به آن توجه نمی کنند , حالا بریم سراغ سینه و کمر و پشت سینه به اونها هم همین سنگینی و کرختی را تلقین کنید و ببینید چطور تنفستان هم آرام تر از قبل میشه و با عضلات کردن هم همینطور و بعد به صورت و لب و چشم ها و سعی کنید هر گونه انقباضی را در این محل برطرف کنید و کمی در این حالت فک خود را شل کنید تا دندانها کمی از هم فاصله بگیرند آن حالتی که در خواب دارند و بعد به چشمتان توجه کنید که آرام و سنگین و بی حرکت شده است و تا بالای سر این تلقینات را خودتان هم می توانید بسازید و از سنگینتر شدن و کرخت شدن استفاده کنید و هر گونه انقباضی که دارد از بین میرود , خب وبعد کمی به کل بدنتان توجه کنید که سنگینو کرخت شده است و هر انقباضی که دارد از بین میرود , خب و بعد کمی مکث کنید و به این کرختی و سنگینی دامن بزنید و هیچ گونه فشاری را وارد نکنید و حدود یک دقیقه بدون اینکه تلقین کنید به این آرامی بدنتان توجه کنید و بعد فکر کنید از نوک پاهایتان یک مایع آبی رنگ وارد بدنتون میشه و بالا آمده و کل بدنتون را پر کرده و بدنتان را سنگین و کرخت کرده و بعد از تلقین این نور آبی از سر شما و بالای سرشما خارج میشود و بدنتان چند برابر بیشتر به کرختی و سنگینی فرو می رود و بعد چند لحظه به این سنگینی و کرختی بدنتان فکر کنید و تلقین کنید , بعد از آن کل بدنتان دا در ذهن ببینید لازم نیست واضح باشد و تصور کنید که بدنتان مانند یک شهر است و چراقهایی زیاد در آن روشن است , شهر را در شب دیده اید حتما که چقدر نور کوجک در بر دارد و بدنتان را تصور کنید و مثلا به پای راست فکر کنید و چراغ های آن را خاموش کنید البته تصور میکنید و مثل اینکه ریسه های کوچک را خاموش می کنید و وقتی چراغ های هر قسمت را خاموش مکنید آن ناحیه کاملا ریلاکس و آرامتر و سنگینتر و کرختتر از قبل می شود و وقتی که آخرین قسمت که سر می باشد که خاموش میشود بکباره کل بدنتان باز چندینباز سنگینتر و کرخت تر می شود و بعد کمی مکث می کنید البته برای هر مرحله تلقین کمی مکث لازم است تا ذهن آن را بپذیرد و بعد شروع به این تلقین می کنید که ( جلسه بعد خیلی سریع تر از قبل به این کرختی و سنگینی وارد میشم و هر بار سریع تر از قبل .... کمی مکث ........ دفعه بعد ده و صد برابر زودتر و بیشتر به این شرایط میرسم ) خودتان این تلقینات را چندین بار در ذهن تکرار کنید و بعد تمام چراغهایی را که خاموش کرده بودید روشن می کنید و بعد از یک تا ده می شمارید و با هر شمارش بدنتان را از این سنگینی و کرختی خارج می کنید و آنها را سبک تر و فعالتر میبینید و بعد وقتی مثلا به چهار رسیدید کمی انگوشتهای دست ها و انگوشت های پا راتکان می دهید و وقتی به یک رسیدید کاملا هشیار خواهید شد و به آرامی بلند می شوید و اگر خواستید دراز کشیده و به خواب می روید و تمام .


¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٧ ق.ظ توسط رامين عابدی
۱۳۸٦/٧/۱
ارتباط با من و استاد حسين الماسيان هيپنوتيزم
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳٦ ب.ظ توسط رامين عابدی



